وقتی شیطان در برابر اولین آدم گیج و گُم ظاهر شد ماتحتش رو بوسه زد و از اونجا بود که معمولی بودن به طور رسمی شروع شد،البته کمتر کسی از این افسانه اطلاع داره چرا؟
چون بوسیدن شونه ی یه دیوث که از قضا دوتا مار قراره جاش دربیاد و کلی کشته و زخمی به جا بذاره هیجانش بیشتره.
حادثه! همش همینه...
یه بهترشو پیدا کن،یه بزرگترشو پیدا کن،بذار نفس گیر باشه،کشمکش داشته باشه و بعد کت تنِ توئه!
اما من یه جورایی خیلی کسلم،الهه ی بی حوصلگی ام که بیشتر از مابقی خدایان درگیر لقبشه.
یعنی می تونی توی پنجاه سالگی بدون اینکه مجبور باشی مثل استاد کثیرالانتشار یه بست تریاکت رو بکشی که بتونی آرشه رو چپ و راست کنی، حضار رو ببری به فضا و بهشون القا کنی خبریه؟
_هی! بیاید منو با سیستم دوپامینی دوپینگیم تنها نذارید!
یعنی می تونی بدون ماشروم و گل و اسید از سایه های پشت درختا چیز تازه ای بگی؟
اصلا سایه ی پشت درختا چی هست؟
چه می دونم!
خب وقتی قراره همه چیز اینقدر تخمی تخیلی باشه چرا اون لعنتی نمی تونه واقعی باشه و ماتحت همه تون رو ماچ کنه؟
پ.ن:
mofanegh_lyva band
برچسب:
نویسنده: رها صالحی