تاکسی خالی بوق زیاد می زند - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 17:53
هدی/ رستمی را کمی می شناسم،کشته مرده اش نیستم،اما مدتهاست فالوورش هستم.دارد توی بخشی از رویایم زندگی میکند که من به هزار و یک دلیل معنی دار و بی معنی نتوانستم اینطور زندگی کنم. در روزگاری که اکثریت بلد نبودند و نیستند که از اینستاگرم چگونه استفاده کنند و دنبال کو ن کارداشیان  و چاک سینه ی خاله ها گش...
مستان دیگه کم کم دارن سلامم می کنند! - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 17:53
چرا باید به وضوح و روشنی خواب ببینم که دارم در یک محیط غریب،شبه فضایی و فوق حساس یک الکترون با ابعاد یک ماشین رو تعمیر می کنم؟الکترون؟؟؟؟ تعمیر؟؟؟؟وا دا فاز؟؟؟پ.ن:heaven is above us _ sleep party peopleAdblock test (Why?)
یا بهمن فرمان آرا! - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:51
آقای فلانی صبح روز جمعه یقه ام را می گیرد که لینک ورود به کلاس را دوباره چک کن و بعد چند تا شکلک خنده می فرستد و می گوید سرکار خانم فیلم های آموزشی چی شد؟کلافه ام و تایپ می کنم: در حال دکوپاژ هستیم!دوباره شکلک خنده می فرستد و من از فرصت استفاده می کن
می ارزد یا نمی ارزد؟ - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:51
از تارکوفسکی ها و برگمان ها و سوکوروف ها چه پنهان، نشسته ام تولیدات نتفلیکسی می بینم و لذت می برم.سریال درباره ی زندان زنان است و بحث وطن خودمان نباشد،حیات وحشی است برای خودش و می خواهد بگوید آدمیزاد توی مخمصه ی زندگی چه موجود ترسناک و تنهایی می شود
کنار دریچه ی خُرد - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:51
می دانستم که نمی خواهم مادر باشم.این تصمیم نه یک اقدام مقابله جویانه و یک رفتار برتری طلبانه در جهت اثبات مازاد فهم و شعورم نسبت به بقیه بود و نه ژست و اطواری که کارت عضویتم برای ورود به گروه و دارو دسته ای را صادر کند.صادقانه بگویم تا امروز نیاز به
فرانکشتاین - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:51
فکر می کنم همه ی ما یک دکتر فرانکشتاین درون داریم که در هیولا ساختن بقیه نقش داره. هیولاهایی که تو گوشه و کنار زندگی رها شدن و کسی نمی تونه پاپی فهمیدن زبان الکنشون بشه.هر چی نباشه ناسلامتی زندگی عرصه ی آزمون و خطاهای فردیه و اینطور که معلومه یا شا
همه چیز طبق برنامه پیش می رود! - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:51
تا بیست دقیقه قبل از جلسه ی آنلاین شورای دبیران خواب بودم و بعد با یک پیژامه ی خدا شاهد است راه راه و یک سویشرت لش و لوش قدیمی نشستم پشت میز.طبق معمول می دانستم که سخنرانی با منت خدای را عزوجل شروع می شود و با مالیدن اندام های تولید مثلی رئوس مملکت ب
هزار چشم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:51
پیام رفیق قدیمی ام را یک بار دیگر گوش می کنم، گله می کند که چرا هیچ جا نیستی و فاصله می گیری.روابط با آدم ها جز چالش های مسخره ام توی زندگیست.فکر کنم این یکی را از سر بگذرانم با هزار چشم و هزار دست می نشینم سر تختم.باران می بارد و خبر مرگم می خواهم ا
... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:51
نا امیدتان نکنم چیزهای قشنگی هم دیده ام مثل دخترکی کهمقابلم نشست.نه! فرود آمدسبک،مثل پرنده ایبر شاخه ی لرزان زبان گنجشکی پ.ن: حلبچه_شوان پرور
به کدامین ور - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:51
استاد بزرگ آدرس دادن هستم.اینطوری که اگر کسی بی مقدمه ازم سوال کند میدان فلان کجاست،در همان لحظه زمان و مکان را گم می کنم،سپس یک اوووووم ممتد و کشدار می گویم و با تردید اغراق آمیزی که که بیشتر از مقدمات یک کشف بزرگ است تا یافتن آدرس جایی به این طرف
طریق کشتن - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:51
زل زده ام به صفحه ی مانیتور تا مردی که توی کوچه، درست زیر پنجره ی اتاقم با یکی از بد آهنگ ترین لهجه های کیهان مشغول گفتگوست را به صد و ده روش سامورایی نکشم. تقریبا متکلم وحده است و به علی آقای پشت خط امان حرف زدن نمی دهد.جمله هایش را اگر نگویم با ع
13400 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:51
برای زیستن در این جهان پهناور به ایمان یا باور به چیزی یا کسی محتاج نیستید. پ.ن: raoui _souad massi
sugar man - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:00
مستند در جستجوی شوگر من رو برای بار دوم می دیدم درحالیکه توی قلبم سوزش عمیقی احساس می کردم،باز اشکم دراومده بود و رسما داشتم گریه می کردم.تقریبا مطمئنم تقصیر هورمون هام نیست چون همین چند وقت پیش یک ک
هنرش نیز بگو! - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:00
از مزایای ویروس کرونا یکی هم اینکه ما امسال لازم نبود برای میلیونومین بار به دلواپسان توضیح بدیم که چرا به هیچ سیستم و نهادی حتی از نوع خانواده اش باج نمی دهیم،صله ی هیچ رحمی را نمی خواهیم،به هیچ قبیل
گیجی و گُمی - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:18
وقتی شیطان در برابر اولین آدم گیج و گُم ظاهر شد ماتحتش رو بوسه زد و از اونجا بود که معمولی بودن به طور رسمی شروع شد،البته کمتر کسی از این افسانه اطلاع داره چرا؟چون بوسیدن شونه ی یه دیوث که از قضا دوتا
هایده،کرونا و همسایه ی روبرو - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:18
حالا چند شبی است وقتی ساعت از یک رد می شود و سکوت به قرار قبلی اش با اتاق برمی گردد از بیرون پنجره صدای آواز هایده به گوش می رسد.کلافه ام و هی این پهلو به آن پهلو می شوم.ترانه ی بعدش مهستی است. خیلی س
چقدر باید پرداخت؟ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:23
انسان مقلد همیشه راهی پیدا می کند ولی تلخی قصه اینجاست که هرگز تردید ها ، یاس ها و امیدهای انتخاب راهش را تجربه نخواهد کرد.گم شدن واقعی یعنی همین.
روزگار دوزخی همه ی ما - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:23
لطف زندگی توی این سرزمین یادآوری همیشه و هر روز زن بودنه،درحالیکه انسان بودن فارق از رنگ و منگ تبدیل به سلوک طاقت فرسایی شده.یادآوری اجباری و وسواس گونه ی برجستگی ها و فرو رفتگی هایی که امکان عادی ساز
قوی ترت می کنه؟ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:23
زندگی نَکُشتمون،عرقمون رو خشک کرد و دوباره فرستاد خیکِ رینگ برای راند بعدی ولی ما هر بار قبل رفتن برگشتیم، محض رضای خدا تو چشاش زل زدیم که بهش بگیم من از چیز دگر می ترسم ها!که اونم نه گذاشت نه برداشت گفت:بابا! جوون مادرت تو دیگه چیز مگو! پ.ن: بنوشیم!سراب_سیاوش قمیشی
دلخجستگی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:23
پیرزن ژاپنیه گفته هر روز شش صبح پامیشه ریاضی تمرین میکنه که صدو ده سالش بشه صدو یازده سالبابا! برو سرت رو بذار بمیر زن، دلت خوشه. پ.ن:عاریت کس نپذیرفته ام،شمام نپذیرید.